تبليغاتX
تنهایی





















تنهایی

درد و دل و تنهایی

و من چشمهایم را می بندم که او را نبینم

و گوشهایم را با سر انگشتهایم به سختی گرفته ام

تا نغمه ی تو را که به خشم و به درد او را پیاپی می خوانی نشنوم

ای مرغک اسیر

که در باغی دور دست می خوانی

زمستان است

تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار ! خاموش باش

در کنج قفست آرام گیر

سرت را در زیر بالت پنهان کن

منقارت را در لای پرهای نرم و رنگینت فرو بر

ای مرغک اسیر

که در باغی دور دست می خوانی

زمستان است

ای پرستوی اسفندی ! بهار مرده است ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت3:8 بعد از ظهرتوسط بهار | |

باید فراموشت کنم ، چندی است تمرین می کنم
من می توانـم ، می شود ، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری ، تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل ِ ، تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود :
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم

خوابم نمی آید ولی ، از ترس بیداری به زور
با لطف قرص ِ قدّ ِ نُقل ، یک خواب رنگین می کنم

این درد ِ زرد ِ بی کسی ، بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی ، با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی ، سرشار از آمین می کنم

نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی است
اسب حقیقت را خودم ، با این نشان زین می کنم

یا می بَرم ، یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سُرخ خود ، با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

 

خدایا .... تو کمکم کن همین....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت3:3 بعد از ظهرتوسط بهار | |

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

امسال اصلا نشد بیام تبریک عید  بگم

چند روزیست دلم همراهیم نمی کند

میگوید حساس شده

از هرچیزی زود می رنجد

و من هر شب گل به دست پشت دیوار دل می نشینم

تا حالش خوب شود ...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت11:12 بعد از ظهرتوسط بهار | |

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام  مونااای عزیزم

واووووووووووووووووووو تــــــــــــــــــــــولد عزیزترین نفس دنیا هستش

منم با نوشتن از پست میخوام کوچیکترین و کوچولوترین و ناقابلترین کادو تولد رو به نفسم بدم

مــــــــــــــــــــــــــونای من نفسیم تولدت مبارک

ایشالله خوشی و شادی و برکت از زندگیت تکون نخوره

 با تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمام وجودم عـــــــــــــــــــاشقتـــــــــــــــــــــــــــم بوخودا

آهنگ وبلاگو به افتخار مونا جوووووووووووووووونم تغییر دادم تا بدونه حرف دلمو

فدات بشم من مونااااااااااااااااااا جووووونم


برچسب‌ها: تولد مونا جووووووووووووووووونم, مهناز

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت0:57 قبل از ظهرتوسط بهار | |

انسان ها از هم چیزهای تازه می آموزند.

من عشق را تمام و کمال به تو آموختم

و تو بی وفایی را یادم دادی!!!

*******************************

-نویسندگان خود را در نقش قهرمان

داستان هایشان به تصویر می کشند!

ولی پای تو که در میان باشد

من ,بدترین شخصیت تمام داستان های تاریخ

خواهم شد!!!

مرسی از یاس به خاطر متن های زیباش

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت8:58 بعد از ظهرتوسط بهار | |

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

از طرف دوست گل : یاس ۳/۱۰

مرسی عزیز


برچسب‌ها: نوشته ای از یک دوست

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت8:52 بعد از ظهرتوسط بهار | |

امروز ۵ آذر ۱۳۹۰..........................................> تولده منه

نه یه دوست داریم نه یه بی اف  که اون برام بیاد پست بذاره تولدمونو تبریک بگه بترکونه برامون ای ی ی ی ی تنهایی بهترین اسم برای منو وبلاگم بخداا:(

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــه جز شیمایی جوووووووووووونم وX

تویه دنیا آدما دو دسته اند : یکی اونایی که ۵ آذر بدنیا اومدن و دو اونایی که دوست داشتن ۵ آذر بدنیا بیان . 

تولد تولد تولدم مبارک...

مبارک مبارک تولدم مبارک...

افتخار بدید و با یه پیام کوچیک زیبا ترین هدیه رو به من بدید

 شما هم یه چیزی بگید..... دلم خوش باشه تولدمه

این پست و پارسالم خودم برای خودم گذاشت بازم به خودم شاید یه روزی از یاد خودمم بره

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت6:10 بعد از ظهرتوسط بهار | |

چه زندگی

روزی کسی را می بینی و در دل میگویی او همان است

روزی به خاطر رسیدن به او التماس می کنی

روزی گریه میکنی برای بودنش

روزی فکر می کنی تمام دنیای توست

روزی به او میرسی و خوشحالی

روزی در کنار اویی ولی تنهایی

روزی نگاه میکنی و می بینی چقدر برایش جان دادی

روزی نگاه می کنی و می بینی که او در حال دور شدن است

روزی او که عاشق وبد دیگر نیست

روزی می بینی که تو را رها میکند

روزی می بینی که چه معصومانه پاکیت را دزدید

روزی می بینی که بیرحمانه در برابر محبتت ایستاد

روزی می بنیی چه ظالمانه تو رو رد میکند

روزی می رسد که التماسش میکنی

روزی میرسد که بخدا میگویی چرا

روزی می رسد که از دور نگاهش می کنی

روزی می رسد که خود را گول می زنی

روزی می رسد که هر ثانیه انتظار میکشی برگردد

روزی میرسد که می بینی زندگی فقط او نبود

روی می بینی افسرده شدی

روزی می رسد که می بینی چقدر ساده بودی

روزی می رسد که می بینی اون لایق نبود

روزی می رسد که می بینی او عاشق نبود

روزی می رسد که تو تنها مانده ایی

روزی میرسد که تو متنفر شدی

روزی میرسد که به اینجا میرسی که ای کاش اصرار نمیکردم به خدا

روزی وقتی از کنارش می گذری سردی

روزی می رسد که با دیدنش دیگر بدنت گرم نمیشود

روزی می رسد که با دیدنش عشق تازه نمیشود

روزی می رسد که وقتی دیدیش تنفرت شعله میکشد

روزی میرسد که بی تفات میگذری

روزی میرسد که افسوس زندگیت را میخوری

روی می رسد که ای کاش نمی رسید

روزی

روزی می رسد

روزهای دیگر می بینی خدا چقدر عاشق توست

روزی می رسد که می بینی خدا به تو لبخند تازه ایی می زند

از لبخند خدا استفاده کن

بهترین باش

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت9:35 بعد از ظهرتوسط بهار | |

 

امــــــــــــــــــــــروز خبر رسید عموی بزرگم فوت کرده توی کربلا

واقعــــــــــــــــــــــا دلـــــــــــــــــــم بــــراش تنــــگ میشه

واقـعــــــــــــــــــــا سخته کسی که تا دیروز کنارمون بوده یکدفعه دیگه نباشه

همین حالا دلـــــــــــــــــــــم براش تنگ شده

لطفابراش طلب آمرزش کنید با یک صلــــــــوات.

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت11:45 بعد از ظهرتوسط بهار | |

دوبـــــــــــــــــاره به دنـــــــــیای تنــــــــــــــــهایم میخـــــــــــوام بـــــــــــــرگردم

دلـــــــــــــــــــــــــــــم گرفته

دلــــــــــــــــــــــــم شکسته

تنـــــــــــــــــــــــــــهایی سخته

خیلی سنگ

واقعا می ترسم از تنهایی ، امشب دیدم که من بیشتر وقتا تنها بودم

توی خودم نسشتم و عینه کودکی زانو در بغل گرفتمو گریه کردم

دیدم بیشتر تنها بودم

پس دیگه نترسیدم از تنهایی

تنهاییه من الان برام شده مثل عروسک بزرگی که مرا در آغوشش گرفته

و از هر آغوشی که ادعا کرد مهربان هست و همیشگی بهتره

منو و تنهایی شدیم عینه یه بچه و عروسکش

که بدون عروسک نمیشه زندگی کنه

تنهایی من برگشتم

این بارهم خوردتر و شکسته  تر ا قبل

بازهم تو دردم بپوشان

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت0:39 قبل از ظهرتوسط بهار | |